<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مشرق ِخیال</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 17 Aug 2010 00:58:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اسباب‌كشي</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 286px; HEIGHT: 261px&quot; height=308 src=&quot;http://25.media.tumblr.com/tumblr_l72o3fQpX21qav6t4o1_500.jpg&quot; width=292&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خانه‌ام عوض شده .يك جورهايي مستقل شده‌ام :)&lt;BR&gt;از اين به بعد اينجا مي نويسم :&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.Serre-daroon.ir&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;WwW.Serre-daroon.ir&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- بلاگفا سرويس خيلي خوب بود.&lt;BR&gt;  من كاملاً ازش راضي بودم.&lt;BR&gt;  فقط دلم خواست ديگه رو پاي خودم وايسم :)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 00:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افطاري </title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پنجشنبه شب ، دو تا خاله‌ام همراه خانواده شان مهمان ِ ما بودند. افطاري را قرار بود دور هم باشيم. من كلا افطاري هاي ِ اينچنيني را خيلي بيشتر دوست دارم. سر سفره منتظر اذان نشسته بوديم كه شوهرخاله‌ام خيلي عادي رو كرد به من و گفت : «چرا چیزی نمی خوری فاطی؟» خب در مواقع ِ عادي ، كه روزه اي در كار نباشد ، معمولاً جواب ِ اين سؤال را به اين شكل مي دهم كه جلوي آن فرد يك چيز كوچك را مي گذارم دهانم و مي گويم : «چرا ! دارم می خورم !» تا راضي شود و حواسش به من نباشد. شوهرخاله‌ام اين را مي دانست و اين جمله را خيلي عادي و طبيعي گفت. اين شد كه يك تكه خرما را تا يك قدمي ِ دهانم بردم و بعد يادم آمد هنوز اذان نزده. البته خنده ي شوهرخاله‌ام هم كمك كرد به اين قضيه !&lt;BR&gt;خلاصه شب خيلي خوبي بود. با شامي* هاي خوشمزه‌ي مامان ، كه اصلاً بدون آن‌ها افطاري معنا ندارد برايمان !&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;* &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://blog.chenchene.com/images/shami_3.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;شامي&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt; : يك نوع كوكو هستش كه ما گيلاني‌ها درست مي كنيم و &lt;BR&gt;البته در ماه رمضان خيلي بيشتر . فوق العاده خوشمزه و سبك ــه ! &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 22:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-395.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از پچ‌پچ ِ اطرافيان فهميدم كه آخرين نفر بوده. مي‌گفتند او تنها كسي بوده كه قبل از مرگ ج ، او را ديده. حتي لحظه‌ي تلخ مرگش را. خدا را شكر كردم كه جاي او نيستم.‌ خيلي اوضاع ِ بدي داشت. قيافه‌اش فرياد مي‌زد كه از اين آخرين نفر بودن راضي نيست. كه از خدا شاكي ست. از اينكه او را براي اين جايگاه ِ سخت برگزيده. از اينكه او را در اين موقعيت قرار داده. من تمام حواسم به او بود. دلم خيلي به حالش مي‌سوخت. حس مي‌كردم آخرين نفر بودن مجازات بدي‌ست. تمام نمي‌شود. دردش جان ِ آدم را مي گيرد. كمر آدم را خم مي كند. تا عمر داري بايد بگويي او در آن لحظه چه شكلي بوده ؛ يا آخرين جمله اي كه گفته ، چه بوده. تكرار اين حرف‌ها خسته‌ات نمي كند اما بيش از پيش ويرانت مي‌كند. و تو هي خراب مي‌شوي. خراب‌تر از قبل ، تا اينكه بالاخره بپوسي و بميري و  با رفتنت ، بار اين آخرين نفر بودن را بياندازي روي دوش كس ِ ديگري ..&lt;BR&gt;آري. اين درد تنها با مرگ پايان مي پذيرد. تنها با مرگــــ ..&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Aug 2010 01:23:28 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-395.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به طور مستقيم !</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;BR&gt;آقاي ز داشت براي سامره و سيمين صحبت مي‌كرد. دوست داشتم حرف‌هايش را بشنوم. چون داشت چيزهاي جالبي مي گفت. در مورد تمركز و روح و روان و .. رفتم نزديك‌تر ايستادم. با مقنعه‌ام ور رفتم ، دست كردم توي جيب‌ام ، در و ديوار را نگاه كردم كه مثلاً نفهمد دارم گوش مي‌دهم. البته مشكلي نداشت كه گوش كنم چون هر سه‌شان مرا خوب مي‌شناختند و اگر هم مي‌رفتم كنارشان مي‌ايستادم ، چيزي نمي‌گفتند. اما اين‌طور وارد جمع شدن‌ها ناجور است ! يعني يك‌جورهايي تابلو است ! آدم وسط حرفشان برود بايستد آنجا كه چه؟ نمي‌شد. بايد كاري مي‌كردم. موبايلم را درآوردم و كله‌ام را كردم توش. گوشم اما به حرف‌هاي آقاي ز بود. مي‌خواستم فكر كند سرم گرم كار خودم است. كه گمان كند دارد اس‌ام‌اسي چيزي مي‌نويسم. اما من توي گالري بودم و داشتم عكسهايم را بالا و پايين مي‌كردم. كلاً هيچ‌وقت ياد نگرفتم خودم را درست &quot;مشغول&quot; نشان بدهم. بروم توي اين‌باكس‌ام و شروع كنم به خواندن ِ اس‌ام‌اس‌هاي قديمي كه حداقل اگر كسي رد شد ، ضايع نشوم. اما خب ، در موقعيت كه قرار مي‌گيرم اينطوري مي‌شوم.&lt;BR&gt;داشتم فكر مي‌كردم اگر آدم‌هاي مختلفي در موقعيت من قرار داشتند ، چه كار مي‌كردند؟&lt;BR&gt;مثلاً اگر يك آدم ِ &quot;زيادي صميمي&quot; بود ، حتما مي رفت و مي زد پشت سامره يا سيمين و بعد با خنده ، رو مي‌كرد به آقاي ز و مي گفت : «باز تو رفتي بالاي منبر؟» و بعد قاه قاه مي‌خنديد !&lt;BR&gt;يا اگر يك آدم مثبت و اِوا بود ، مي‌رفت و مي‌گفت :«مي‌تونم از فرمايشاتتون بهره‌مند بشم؟» و بعد خودش را جا مي‌داد وسط ِ سامره و سيمين و تند تند به نشانه‌ي تأييد سر تكان مي‌داد !&lt;BR&gt;يا اگر يك آدم نسبتاً خجالتي اما جدي بود از همان دور ، مثل سامره و سيمين به آقاي ز نگاه مي‌كرد و گوش مي‌داد. انگار واقعا در جمع آن‌هاست !&lt;BR&gt;با آدم سوم ارتباط بيشتر و بهتري برقرار كردم. پس گوشي را گذاشتم توي ِ كوله‌ام . تكيه دادم به ديوار و دست‌هايم را گره زدم به يكديگر و به حرف‌هاي آقاي ز  _ به طور مستقيم _ گوش دادم. يكي دو بار هم آقاي ز متوجه نگاه ِ من شد و حتي براي كمك به من صدايش را هم بلندتر كرد. اين بدين معنا بود كه او هم با آدم سوم ارتباط ِ بهتري برقرار كرده بود . از انتخابم خوش‌حال بودم.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Aug 2010 13:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وي دُنت هَو اِني بادي‌لنگوئيج !</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;كت و شلوار را درآوردم تا بدهم به تيراندازي كه بيرون منتظر بود. مثل اينكه همه‌ي كت‌ها را پوشيده بودند و او هم مجبور شده بود كتي كه من پوشيده بودم را بگيرد. خيلي دوست داشتم اين را يك‌جور سرّي و تيراندازانه به من مي‌گفت. مثلاً دستش را مثل كمک‌داور وقتی می خواهد تعویض را اعلام کند توی هوا می‌چرخاند ، بعد کف دستش را نشانم می‌داد و با مشت می‌كوبيد وسطش که یعنی کت را بکن و بده به من. جوری که اگر یک آدم عادی آنجا بود ، حرف ما را نمی فهمید. اما ما توی تیراندازی از این‌جور بادي‌لنگوئيج‌ها نداريم. معنی‌اش این است که مثلاً اگر او این کار را می‌كرد ، من دهانم را سه متر و بيست و پنج سانت باز مي‌كردم و داد مي زدم :«چی؟» شايد هم اگر به اين حركاتش ادامه مي‌داد ، مي‌گفتم : «درست و حسابی حرف بزن ببینم چی میگی !!» براي همين هم خيلي ناجور و تابلو از آن ور ِ سالن گفت : «کت!» من نگاهش كردم و گفتم : «کت رو می خواین؟» سري تكان داد كه يعني بله. گفتم : «باشه ، چند لحظه صبر کنید.» گفت : «بذارینش اونجا خودم برش می دارم.» رفتم و كت را كندم و گذاشتم همان جايي كه گفته بود. او هم آمد و كت را پوشيد و رفت پشت ِ خط . و من داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اگر از اينجور اصطلاحات تيراندازانه داشتيم ، مي‌توانست با يك پيچش دست و شايد نشان دادن ِ كفش پاي چپش با انگشت ِ سبابه و تاب دادن آن يكي دستش در هوا ، از همان دور از من تشكر كند مثلا. اما ما توي تيراندازي از اينجور بادي‌لنگوئيج‌ها نداريم و من هم كاري جز حسرت خوردن از دستم برنمي‌آيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 13:38:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجازه هست منم نگاه كنم؟</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;يك سري كارها را خيلي دوست دارم. مثلا خيلي خوشم مي آيد وقتي كسي دارد توي كيفش دنبال چيزي مي گردد ، به كيفش نگاه كنم. به هرچيزي كه مي زند كنار تا آني را كه مي خواهد پيدا كند. نه اينكه بدون اجازه و دزدكي اين كار را بكنم‌ها ! نه ! دوست دارم همانطور كه كله‌شان را كرده‌اند توي كيف ، آرام بزنم پشتشان و بگويم :«اجازه هست منم نگاه کنم؟» و آن‌ها تندتند سرشان را به علامت تأييد تكان بدهند و به كارشان ادامه بدهند. شايد هم آن وسط ها چيزي به چشم من خورد و گفتم : «اوناهاش ! اونجاست !» و آن‌ها با يك لبخند از من تشكر كنند ، همان كيف را بيندازند روي دوششان و بروند. ولي نمي شود. نمي توانم اين كار را بكنم. چون نمي توانم اجازه بگيرم. چون اگر اجازه‌ي چنين كاري را بگيرم ، بهت‌زده نگاهم مي كنند ؛ پيش خودشان فكر مي كنند : «یعنی چی تو کیفتو نگاه کنم؟ مسخره کرده منو !» بعد هم سري به علامت تأسف تكان مي‌دهند و جاي‌شان را عوض مي‌كنند. حتي اگر مؤدبانه بگويند : «نه.» برايم لذت‌بخش تر است. اما اين كار را نمي كنند. چون فكر مي كنند مسخره‌بازي‌ام گرفته ! چون غلط فكر مي كنند . چون اصلا فكر نمي كنند !&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 23:44:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه اي طولاني ! ( از سفري به ديلمان )</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-391.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Ghoroob.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(1) هفته قبل تصمیم این سفر گرفته شد. سفری سه روزه به یکی از ییلاقات ِ استان گیلان ؛ یعنی دیلمان. آخرین باری که به دیلمان سری زده بودیم ، سه سال پیش بود. می دانستیم که وضع هوا ممکن است چه‌طور باشد برای همین لباس گرم هم برده بودیم. هوای دیلمان همیشه سرد است. این تنها توصیفی ست که می توان برای هوای آنجا کرد. یادم می آید همان چند سال پیش ، مرداد ماه ، که به آنجا رفته بودیم ، هوا انقدر سرد بود که مجبور شدیم شوفاژهای محل ِ اقامتمان را روشن کنیم ! &lt;BR&gt;این‌بار هوا سرد بود ، اما نه به اندازه‌ای که نیاز به روشن کردن شوفاژ باشد. پوشیدن ِ لباس گرم و سویی‌شرت کفایت می‌کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(2) سه شنبه ، بعد از ظهر راه افتادیم. دو ساعته رسیدیم. آب و هوا و همه چیز عالی بود ! بی نظیر !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Jade%20-%20dar%20raah.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(3) چهارشنبه صبح ، من و بابا رفتیم پیاده روی. یک جاده ی خاکی را گرفتیم و رفتیم بالا. گاهی اوقات هم راهی میان ِ گندم‌زارها باز می کردیم و پیش می رفتیم. با اینکه پیاده روی به دم‌دم های ظهر کشیده بود ، هوا همچنان خنک بود و باد مطبوعی می وزید. خیلی عکس گرفتم. هم از طبیعت ، هم از بابا و هم از خودم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Dasht-%20piaderavi.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Dasht2%20-%20piaderavi.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;توی همین پیاده روی ، موقع برگشتن ، چشمم خورد به دو تا گاو . یکی‌شان نر بود و آن‌یکی هم ماده. با فاصله از هم نشسته بودند. گاو ماده چشمم را گرفت. رنگش سفید و سیاه بود و خلاصه خیلی گاو نازی بود ! گاو نر از همان اول به من نگاه می کرد. راهم را طرفشان کج کردم. از همان دور دوربین‌ام را در هوا تکان دادم و گفتم : «کاری‌ش ندارم ! فقط می خوام یه عکس ازش بگیرم ! خب؟» رفتم جلوتر. یهو دیدم بلند شد. جلوتر نرفتم . همان‌طور ایستاده گفتم : « می‌گم کاری‌ش ندارم ! فقط یه عکس !» یک قدم طرف گاو ماده برداشتم ، که دیدم یک قدم طرف من برداشت. بابا از دور فریاد زد : «فاطی حمله می کنه ها !» گفتم : « می دونم ! حرف حالی‌ش نیست که !» همین که یک قدم دیگر برداشتم ، دوید طرف زنش ! منم با تمام سرعت دویدم. وقتی حسابی ازش دور شدم ، وایسادم تا یه عکس ، حداقل از دور از زنش بگیرم که آقا چند قدم به جلو برداشت و جلوی گاو ماده ایستاد !! دیگه این غیرتش داشت اعصاب من رو می ریخت بهم. یه عکس از خودش انداختم و راه افتادم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Gave%20bad.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(خانم گاوه پشتشه دقيقا. دقت كنيد !)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(4) همان روز بعد از خوردن ِ  &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Food.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; نهار دلپذیر ، و کمی استراحت ، رفتیم به طرف اسپیلی و روستاهای همان سمت. گردش ِ فوق العاده ای بود ! مناظری که چشم انسان را خیره می کرد ! چند تا روستا را دیدیم که رسیدیم به تابلوی &quot; روستای توریستی ملومه&quot; ..&lt;BR&gt;گفتیم : «حالا که این همه راه  اومدیم ، اینجا رو هم ببینیم.» و چه خوب شد که دیدیم !&lt;BR&gt;وقتی داشتیم آرام با ماشین جلو می رفتیم ، از کنار جاده (که پایینش فقط یک دره و سراشیبی تند بود) یک پیرزنی بالا آمد و برایمان دست تکان داد. اولش فکر کردیم فقط برایمان دستی تکان داده اما وقتی رد شدیم و جلوتر رفتیم احتمال این را دادیم که می خواسته برسانیمش. این شد که دنده عقب گرفتیم و رسیدیم به نزدیکی ِ پیرزن. تا خواستیم علامت بدهیم که بیاید و سوار شود خودش کیسه اش را انداخت روی دوشش و آمد سمت ِ ما. با لهجه ی گیلکی گفت : « بلَ می‌سر ، اول دوخونْدوم نِداشتيد كه » و خندید. یک خنده ی شیرین و دوست داشتنی. نفس نفس می زد. کیسه را از دستش گرفتم و وقتی نشست ، در ماشین را بستم. بابا و مامان شروع کردند به حرف زدن با پیرزن. از روستایشان پرسیدند. از وضع کار و بارشان ، از اینکه زمستان ها چه طور خودشان را گرم می کنند و از اینکه کنار جاده از کجا آمد بالا و .. پیرزن همه را با حوصله جواب می داد. اثری از خستگی روی صورتش نبود. با یک لبخند شیرین توضیح داد که باغش پایین تر از همان جاده است و باید به آن آب بدهد. از اینکه از زندگی در آن روستا راضی ست و همه چیز هم دارد. از اینکه روستایشان آب خوبی دارد و برای همین است که انقدر زیبا و سرسبز است.&lt;BR&gt;دلپذیرتر از همه ی اینها ، رضایت این زن از زندگی اش بود. از همه چیزش راضی بود. یک گلایه از زبانش نشنیدیم. فقط از خوبی محل زندگی اش می گفت و خدا را شکر می کرد. رساندیمش به خانه و وقت ِ پیاده شدن کلی دعایمان کرد ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Jade-be%20maloome.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/MAloome1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Chapar.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(5) چهارشنبه شب ، توپ والیبال را برداشتیم و من و بابا و مرتضی ، شروع کردیم به بازی. سه نفره بازی کردیم. اولش هر سه به هم پاس می دادیم ولی بعد ، من و مرتضی هر دو به بابا ، و بابا به هردوی ما. والیبال بابا یک چیزی فراتر از عالی ست. هیچ ضربه ای را بی جواب نمی گذارد. با اینکه چندین سال پیش کتفش در مسابقه ای آسیب دیده و هنوز هم درد می کند ، اما باز هم بازی اش حرف ندارد. من ، مرتضی ، عمویم و پسر عموهایم ، همه والیبالمان خوب است. کلا والیبال در خون ماست انگار. تعریف از خود نباشد البته :)&lt;BR&gt;هوای سرد دیلمان ، کار را کمی سخت می کرد. سختی کار هم ضربات ساعد بود. چون هوا سرد بود ، دستهایمان بدجوری درد می گرفت. من که بعد از دو ، سه ساعد ِ اول داد می زدم !! دستهایم قرمز که چه عرض کنم ، زرشکی شده بودند ! از بس که ساعد زده بودم !&lt;BR&gt;سر بازی ِ همان شب ، قسمت ِ بالای بینی ام ، به خاطر برخورد توپ ، خیلی بد ، ضرب دید. داشتم روسری ام را درست می کردم و حواسم نبود ، این شد که وقتی توپ آمد و به دنبالش فریاد ِ &quot;بگیرش&quot; ، دیر سرم را بالا آوردم و توپ درست روی بینی ام فرود آمد ! اوایلش چون گرم بودیم دردش را حس نکردم اما از فردای آن روز ، حتی عینک هم که می زدم ، درد می گرفت .. و این درد (البته کمتر شده) تا الان هم با من است ...&lt;BR&gt;شب ِ بعد فقط من و بابا والیبال بازی کردیم. بابا خیلی از بازی من تعریف می کرد و من هم با هر تعریف جنب و جوش بیشتری پیدا می کردم. (چون اصولا پدر من الکی از کسی تعریف نمی کند ، تعریف هایش بدجوری می چسبد :) ) &lt;BR&gt;توی آن هوای سرد ، بابا پشت ِ هم به من ضربه ی ساعد می داد(یعنی فقط می توانستم با ساعد توپ ها را جواب بدهم). من هم کم نمی آوردم و همه را جواب می دادم. این شد که آن شب از ناحیه ی ساعد هم مجروح شدم. اگر فقط قرمزی و درد خفیف بود حرفی نبود اما چون یک قسمتی از رگ ِ دستم بود ، کمی کار را سخت تر می کرد. (این را هم بگویم که من اصولا آدم ِ شلوغ‌کنی نیستم. چیزی‌م که بشود فقط در حد گفتن است و تمام. ترجیح می دهم خودم درستش کنم). &lt;BR&gt;خوشبختانه ، این درد برطرف شد و تمام. اما حکایت ِ بینی همچنان باقی ست :دی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(6) پنجشنبه ، رفتیم طرف های پیرکوه و روستاهای آن سمت. خود همین پیرکوه ، روستایی ست درست در دل ِ یک کوه. و وقتی داشتیم جاده اش را طی می کردیم ، فکر می کردیم یک روستایی است دورافتاده و پرت که هیچ‌گونه امکاناتی ندارد. اما وقتی واردش شدیم ، چیز دیگری دیدیم ! منظره ای کاملا متفاوت با آنچه در ذهن داشتیم !! سوپر مارکت ها ، ماشین ها و مغازه ها و تیپ اهالی اش اصلا شبیه چیزی نبود که فکر می کردیم باید باشد !! از همه جالب تر دیدن ِ یک مغازه ای بود که سر درش نوشته بود : انواع ِ خدمات اینترنتی و .. !!!! :)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Be%20samte%20pirkooh.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Deylaman/Pirkooh-bala.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(7) کتابی که در این سفر می خواندم و تمام شد ، رمان ِ &quot;راز&quot; بود. البته این کتاب را نباید با آن کتاب &quot;راز&quot; معروف اشتباه بگیرید ها ! این یک رمان متفاوتی بود اصلا.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(8) فصل ِ دو ِ فرار از زندان رو هم در سفر تمام کردم. ( با دستگاه ِ سی‌دی پلیر ِ بابا !!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; (9) توی این سفر ، آبگوشت ِ مامان‌پز هم خوردیم ، جای‌ شما خالی :))&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(10) عکس ها خیلی زیادند ، اینهایی که گذاشته ام قسمت ِ کمی از کل ِ عکس هاست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 00:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-391.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سيا اَبراناي ! باد و بوراناي !</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 294px; HEIGHT: 233px&quot; height=270 src=&quot;http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-5-25/72e3de0c-9f1f-4e42-8fb8-81f26067b665.jpg&quot; width=382&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گيلک نباشيد و حس و حال ِ مرا ، هنگام ِ گوش دادن به &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/jpOH9fzA/siyaabran.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;  آهنگ درك كنيد؟!&lt;BR&gt;نه ! اين غير ممكن است.&lt;BR&gt;فقط و فقط يك گيلک ، مي تواند دليل ِ اشک هاي ِ جاري بر گونه هايم را ،&lt;BR&gt;هنگام شنيدن ِ جملات ِ خواننده ، درک كند ..&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Aug 2010 17:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كانون ِ زبان يا باشگاه خنده !؟ </title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;[۱] طاهره كه رسيد ، ما را ديد كه داريم تند و تند تمرين ها را چك مي كنيم ، با خنده گفت : «ریدینگ به این سختی ! شما دارین تمرین حل می کنین؟؟» در كمال خونسردي گفتم : «طاهره جان ، دفعه قبل از ما ريدينگ رو پرسيده . ما الان دغدغه‌مون تمرين هاست !» بعد مطهره با خنده گفت : «اما از من نپرسیده ! و من همچنان دغدغه‌م تمریناست !»  خنديدم و گفتم : « مطهره جان شما کلاً دغدغه سنجت مشكل داره آخه !»  و همه مون با هم زديم زير خنده !! :))&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;[۲] ما يك اصطلاحي داريم توي كانون زبان ، به نام &quot;وُرك بوك ِ معتبر&quot; ! اين اصطلاح مربوط به وُرك بوك هاي كساني ست كه احياناً همين ترم را قبلا فِيل شده اند و كتاب ِ حل شده‌ي ترم قبل را دارند ؛ و يا وُرك بوك ِ بچه هاي قديم ِ همان ترم است كه توسط دخترخاله يا دختر عمه‌ و يا حتي خواهرشوهر دختر عمه‌شان به دست ِ ما رسيده ! ما اصولا از اين كتاب برای چك كردن ِ تمارين‌مان و تصحيح آن‌ها استفاده مي‌كنيم. البته گاهي هم از آن كلاً براي &quot;Fill the blanks&quot; استفاده می کنیم ! :دي&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 22:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخوان</title>
<link>http://serre-daroon.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=اخوان hspace=0 src=&quot;http://nafasesobh.persiangig.com/serre-daroon/Akhavan.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عقربه‌ي كوچك ِ ساعت از دو هم گذشته بود اما چشم‌هايم خيال ِ خواب نداشتند. رفتم و از قفسه‌ي كتابم يك كتاب شعر برداشتم. «اخوان». اشعار اخوان را خيلي دوست دارم. يك جور خاصي. حس و حال خوبي به من مي دهد. درست مثل شعرهاي «فریدون مشیری» . نمي دانم چرا هوس كردم شعر را كمي بلندتر بخوانم و صدايم را ضبط كنم. شروع كردم به خواندن. يك شعر ، دو شعر ، سه شعر ...&lt;BR&gt;خسته نمي‌شدم ! اين خاصيت ِ اشعار اخوان است. جان ِ تازه مي بخشد انگار ...&lt;BR&gt;خواندم و خواندم :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;« نه از رومم ُ نه از زنگم ، همان بي‌رنگ ِ بي‌رنگم&lt;BR&gt; بيا بگشاي در ، بگشاي ، دل‌تنگم .. »&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;دل‌تنگم .. دل‌تنگم ..&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 21:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>serre-daroon</dc:creator>
<guid>http://serre-daroon.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

