تبليغاتX
مشرق خیال

مشرق خیال



خواندن یک کتاب برای بار اول،
آشنا شدن با یک دوست ِ جدید است و
مطالعه ی مجدد آن به منزله ی ملاقات یک دوست ِ قدیمی ست.

شکسپیر


پ.ن : انقدر که واقعیت دارد ، قشنگ است !

+   88/08/29   .  21:51 .  فاطیما  | 




... و انسان محکوم شد به زندگی.

به زندان ِ خود اینچنین دل بسته ایم؟

 

+   88/08/25   .  20:23 .  فاطیما  | 




زندگی دقیقا مثل ِ وقتیه که :
تو قایم باشک بازی ، واسه ی قایم شدن ،
مچاله می شدی پشت ِ یه چیز و چشمات رو می بستی !
دهنتو می گرفتم تا صدای نفست درنیاد و
قلبت تالاپ تالاپ می زد که نکنه  اون نوای ِ "سُک سُک" رو بشنوی !

"سُک سُک" همون صدای عزرائیل هست با این حساب !

فاطیما

+   88/08/21   .  19:6 .  فاطیما  | 




نگاهم گم شد،
لای لبخندهایت ...

 

+   88/08/21   .  15:0 .  فاطیما  | 



وبلاگ ِ دانیال را که خواندم ، دویدم به سمت ِ مدیریت ِ خودم !
انگار حتما باید چیزی می نوشتم ! خدایا نمی دانم چگونه باید تو را شکر کنم؟
من واقعا مسحور ِ قدرت نمایی ات شدم ! تو اول و آخری !
شکر ، شکر ، شکر ...

+   88/08/18   .  19:20 .  فاطیما 




وقت هایی هست که یک سری از حرف ها ، کوله بارشان را می بندند و راه می افتند به سمت روزنه ای برای خروج از وجودت ! می روند و می روند تا می رسند به مقصدی از جنس ِ رهایی. اینجور وقتها تلاشی برای حبس ِ دوباره شان نکن ! به یاد داشته باش که در میان ِ این سفر ِ طولانی ، "زمان" هم نتوانسته جلودارشان شود ! پس بگذار راحت خارج شوند و از گفتن نترس ... زیرا اینها دیگر تنها "حرف" نیستند ! باور ها و اعتقاداتی هستند که خواسته یا ناخواسته جزئی از وجوت شده اند ...

فاطیما


+   88/08/17   .  16:4 .  فاطیما  | 



 

?why cant it be the way it was 

 

+   88/08/16   .  21:32 .  فاطیما  | 




امروز هنگام بازگشت از کلاسی ، در ماشین ِ آژانس نشسته بودم که ناگهان از میان آهنگ های نامفهوم آن سی دی پلیر ِ نقره ای ! یک عدد آهنگ به مضمون زیر پخش شد :
اوایل ِ آهنگ دوست ِ خواننده اشاره داشت به موضوع خیانت (انجام شده) به شخص ِ (مؤنث ِ) مورد نظر خودش و اینکه پشیمان است از اینکه "وی" را تنها گذاشته است !
در اواسط شنیدم که ایشان به همان شخص می گوید که چه طور دلَت آمد آن کار را با من بکنی ؟ ( که باید اشاره کنم شنوندگان از آن موضوع ِ پیش آمده کاملا بی خبرند !)
در کمی آن ور تر از اواسط ، شروع کرد به نفرین ِ آن شخص !
در نزدیک به آخر فرمودند : بگو که منو می بخشی !
در آخر ِ آهنگ هم اصرار داشتند بدانند که آن شخص ِ مؤنث کی باز خواهد گشت ـ به زندگی ـ احتمالاً!

ثبــ ـات ِ فکری و عقلی و احساسی ِ این خواننده در طول آهنگ ،
من رو مسحور کرده بود واقعا !

+   88/08/13   .  20:2 .  فاطیما  | 




این چند روزه ، نمی دونم چرا هی ته ِ افکارم می رسه به دوران ابتدایی !
هی میرم تو خاطرات ِ شیرین ِ اون زمان !
یادم میاد ، کلاس سوم بودیم و یه پیکان سبز سرویس مدرسه مون بود.
دو نفر می نشستیم جلو ... چهار نفر هم عقب .
راننده مون واسه مون آهنگ می ذاشت ، از اون آهنگ های شاد و بندری !
ما هم تا خود ِ خونه بزن و بکوب داشتیم !!!
شعر رو بلند بلند با خواننده محترم تکرار می کردیم ... خوش بودیم حسابی !
الان که یادم میاد ، می بینم راننده عجب صبری داشت !
هر بلایی سر ِ ماشینش می آوردیم ، فقط قاه قاه می خندید !

+   88/08/10   .  21:42 .  فاطیما  | 




دستش را در جیب چپ پالتوی خاکستری اش فرو برد و خاطراتش را بیرون کشید. خیره شد به چشمهایش. لیز خورد در آن روزهای سرد. این چشم ها همان چشم هایی بودند که قطار زندگی اش را از ریل ِ عادت خارج کرده بودند. همین چشم ها بودند که به او زیبا نگریستن را آموخته بودند. این چشم ها او را اسیر واژه ی عشق کرده بودند. عشقی عظیم تر از آنکه بتواند در قلبش بگنجاندش. نتوانست وسعت این عشق را درک کند. او همیشه با عقل زندگی کرده بود و آن روزها ، عقل سکوت کرده بود . حرفی نمی زد. هرچه از او می خواست تا چیزی بگوید و مثل همیشه آرامش کند ، سری تکان می داد و نگاهش را به زمین می دوخت. و او آشفته تر از پیش به آن چشمها پناه می برد.
سکوت ِ عقل و بی محلی روزگار بود که آن روزهای شیرین را به خزان زندگی اش مبدل کرده بود. به هرکه می گفت که عاشق آن چشم ها شده است ، انگار که گفته است جذام دارد . همه از او می گریختند و او کم کم از شهر ِ روزگار طرد شد. و بعد از همه چیز فقط او ماند و آن چشمهای جادویی ... آهی کشید و نگاهش را از عکس به سوی چشمهای بچه ای برگرداند که با شور و شعفی غیر قابل وصف آبنبات قرمزش را در دهان کوچکش می گذاشت. ترجیح داد آخر داستان را به یاد نیاورد ، عکس را با ظرافت خاصی توی همان جیب گذاشت و آهسته زمزمه کرد:
افسوس که ما پیر و جهاندیده نبودیم     وقتی که رسیدیم به ایام جوانی

. فــ ا طـ یـ مـ ا .
+   88/08/07   .  18:7 .  فاطیما  | 



دوست دارم ؛
صبح زود به سختی از خواب بیدار بشم و غمم بگیره که باید برم مدرسه ،
بعد چشمام و نیمه بسته کنم نزدیک بشم به ساعت و ببینم دو ســاعت
زودتر بیدار شدم !   بعد شیرجه بزنم تو تخت خواب !
وای خدا ! اون خواب انــــقــَـدَر می چسبه ...

 

+   88/08/02   .  21:39 .  فاطیما  | 



قسمتی از رمان کی خسرو که من خیلی دوستش دارم (شاید به خاطر جوانمردی هست که توی متن موج می زنه) :

سپاه توران در کرانه ی وهرود ایستاده بودند. در سکوت مطلق، و به آن سه سوار نگاه می کردند که بر روی آب های رود می تاختند و دور می شدند. پای اسب هایشان فقط تا مچ در آب بود و انگار بر زمینی باران خورده می تاختند نه بر رودی خروشان از سیلاب های بهاری کوه های چین، و از آن شیء که در دست کی خسرو بود، نوری خیره کننده بیرون می زد و مثل حبابی آن سوارها را در بر می گرفت.
رنگ از چهره ی فرنگرسین پرید و زیر لب گفت :« این سحر و جادوست.»
پیران گفت : « نه شاه من، اپام نپات،فرزند آب ها، با اوست.»
فرنگرسین که هنوز با بهت به رود خیره شده بود، زیر لب پرسید: « می توانی با نیزه ات آنها را بزنی، مگر نه؟»
پیران سرش را به تأیید پایین آورد: «می توانم.»
«اما این کار را نمی کنی.»
«نه.»
«حتی اگر من به تو دستور بدهم، سرپیچی می کنی؟»
پیران با وحشت سرش را بالا آورد و به فرنگرسین نگاه کرد. فرنگرسین نگرانی را در چشم های او تشخیص داد، لبخند زد و با دستش به پشتش زد:
«نگران نباش. از تو نمی خواهم این کار را بکنی.پشت خسرو به ماست. تورانی ها از پشت کسی را با نیزه نمی زنند.»*

* صفحه ی 216
+   88/07/27   .  19:50 .  فاطیما  | 




ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر جمعه - ۲۴ مهر

من ، نشسته ام روی تختم و پاهامو بردم زیر پتو ؛
صدای آهنگ ِ To took To hold از یانی فضای اتاقمو پر کرده .
نگاهم گره خورده به جملات صفحه ی ۱۸۶ کتاب "کی خسرو* " ...
چقدر این کتاب زیبا نوشته شده .
چقدر میشه ازش انرژی گرفت !

* نویسنده : آرش حـجـlزی

+   88/07/24   .  18:22 .  فاطیما  | 




و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم.
تا در شبی بارانی
آن را با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم .

« حسین پناهی »

پ.ن : شعر ِ گرمی یه ! :)

+   88/07/24   .  18:6 .  فاطیما  | 




چقدر یاد و خاطره اون روزها رو دوست دارم !

مدرسه ابتدایی کوثر ...
وقتی سنگ ِ صاف ِ خودمو که تو حیاط مدرسه پیدا کرده بودم ، پَرت می کردم وسط ِ مربع ِ بازی شیرین لی لی ! وقتی دقیقا می افتاد روی شماره ، دستامو می زدم به کمرمو رو می کردم به بقیه و می گفتم : به این می گن بازی !

فکرشو که می کنم می بینم الان نمی تونم اونجوری بازی کنم !
+   88/07/22   .  9:33 .  فاطیما  |