خواندن یک کتاب برای بار اول،
آشنا شدن با یک دوست ِ جدید است و
مطالعه ی مجدد آن به منزله ی ملاقات یک دوست ِ قدیمی ست.
شکسپیر
پ.ن : انقدر که واقعیت دارد ، قشنگ است !
خواندن یک کتاب برای بار اول،
آشنا شدن با یک دوست ِ جدید است و
مطالعه ی مجدد آن به منزله ی ملاقات یک دوست ِ قدیمی ست.
شکسپیر
پ.ن : انقدر که واقعیت دارد ، قشنگ است !












وبلاگ ِ دانیال را که خواندم ، دویدم به سمت ِ مدیریت ِ خودم !
انگار حتما باید چیزی می نوشتم ! خدایا نمی دانم چگونه باید تو را شکر کنم؟
من واقعا مسحور ِ قدرت نمایی ات شدم ! تو اول و آخری !
شکر ، شکر ، شکر ...





















سپاه توران در کرانه ی وهرود ایستاده بودند. در سکوت مطلق، و به آن سه سوار نگاه می کردند که بر روی آب های رود می تاختند و دور می شدند. پای اسب هایشان فقط تا مچ در آب بود و انگار بر زمینی باران خورده می تاختند نه بر رودی خروشان از سیلاب های بهاری کوه های چین، و از آن شیء که در دست کی خسرو بود، نوری خیره کننده بیرون می زد و مثل حبابی آن سوارها را در بر می گرفت.
رنگ از چهره ی فرنگرسین پرید و زیر لب گفت :« این سحر و جادوست.»
پیران گفت : « نه شاه من، اپام نپات،فرزند آب ها، با اوست.»
فرنگرسین که هنوز با بهت به رود خیره شده بود، زیر لب پرسید: « می توانی با نیزه ات آنها را بزنی، مگر نه؟»
پیران سرش را به تأیید پایین آورد: «می توانم.»
«اما این کار را نمی کنی.»
«نه.»
«حتی اگر من به تو دستور بدهم، سرپیچی می کنی؟»
پیران با وحشت سرش را بالا آورد و به فرنگرسین نگاه کرد. فرنگرسین نگرانی را در چشم های او تشخیص داد، لبخند زد و با دستش به پشتش زد:
«نگران نباش. از تو نمی خواهم این کار را بکنی.پشت خسرو به ماست. تورانی ها از پشت کسی را با نیزه نمی زنند.»*






پ.ن : شعر ِ گرمی یه ! :)





